تبليغاتX
بانوی سیب
 

سلام به دوستان همیشه مهخربونم و معذرت برای غیبت کردنم

 

چی بگم ..از کجا باشه....از خودم میگم هر چند نشستن پشت کامپیوتر واسم خیلی

 سخت شده...سه ساله بودم که معنای خانواده و پدر . مادر رو متوجه شدم...اما مادرم

مادری زیاد خواه بود که با حقوق کارمندی پدر خواسته هاش بر اورده نمیشد

همیشه دعوا و مشاجره و بی مهری از طرف مادر به پدرم که من رو دچار عذاب میکرد...

که خلاصه تصمیم به فرار شرعی به قول خودم از اون خونه گذاشتم و با همسرم که با

 خواهرش صمیمی بودم ازدواج کنم تا از اون خونه اومده باشم بیرون به یه خونه جدید

 و فرهنگ جدید....مشکلات چند سال رو حذف میکنم ..چند سالی گذشت همسرم رو وادار

 کردم از  طریق شرکتشون کنکور بده و در رشته پلیمر و شیمی ادامه تنحصیل بده خودمهم

همزمان از اول راهنمایی بصورت متفرقه یعنی تو خونه میخوندم میرفتم فقط سر جلسه

امتحان میدادم تا دیپلمم رو در رشته تجربی گرفتم و هم همسرم تو تحصیل و شغلش

 بسیارموفق شد....بازم میگذریم....مادر پدر رو که قطع نخاع شد ترک کرد برادرم

 ۵ سالش بود خواهرم دانشسراشو ول کرد تا از پدر مراقبت کنه .....مهر مادری از سه

 سالگی گم شد نچشیدید که نچشیدیم...از اون موقع خوندن درسهام.....رسیدگی به پدر و

 خواهرم....به خانواده خودم...دوشهای ضعیفم رو ضعیفتر کرد....تا رسیدیم از نداشتن

مادی به یه حد نرمال که تازه فهمیدیم پسرم که یه دئختر گلی هم داره دچار مشکل عصبی شدیدی

 شده و تمام داراییش رو رو حساب اعتماد بیجا از دئست داده ..مدتی هم خودش هم همسرش

بستنری شدن تو بیمارستان اعصاب    تو این مدت ساغر نوه گلم فقط بغل من بود کارهامو

میکردم میرفتیم دو جا ملاقات اول مادرش بعد پدرش دقیقا ۲۸ دیسال۸۸ بود که تلخترین روز

زندگیم بود ...این بود که واسه نگهداری از خانواده پسرم واحد بغلی خونمون خالی بود گذفتم تا

پیشم باتشن بتونم مراقبشون باشم.اما این یک سال هم تموم شد و باید از پیشمون برن...

اما چی میخواد بشه یه زن تنها چه طوری میتونه اینهمه بار غم بیماری فرزندو زجر پدر رو

دوری فرزند رو تحمل کنه....تازه حرف زدنی کسی نه خسته نباشیدی نه دستت درد نکنه ای

 بهم میگه...اشکالی نداره من انتظاری ندارم ....اما دیگه قلبم جوابم کرده و چند وقتیه که داره با

من بازی خطر ناکی میکنه هی منو میبره رو چهار پایه اعدام و طناب میندازه دور گردنم فرداش

میکه حالا پس فردا....حالم هیچ خوب نیست گفتم شاید فرصتی نشه از همه شما دوستان تشکر

 کنم ای کاش این دل صاحبمرده که هی بال بال میزنه واسه این بچه  و پدرو مادر تنها .

.....میتونست یه کم دیگه تحمل کنه تا من خنده از ته دل فرزند بیمارو عروس گلم و

 

 نوه عزیزم رو ببینم بعد بایسته اما داره جدی جدی می ایسته

دلم گرفته بود داشتم خفه میشدم اومدم از همه شما عزیزان تشکر کنم و بگم همتون تو زندگی

من جای خودتون رو دارین و از این رابطه خوشحالم و برای همتون احترام زیادی قائلم

در ضمن یکی از دوستانم داره نقل مکان میکنه بره شمال که امیدوارم باخانوادش خوشبخت زندگی کنند و من همه چیزم رو بهش مدیونم عزیزم خیلی دوست دارم

و از مریم گلم که خیلی شرمندم کرده و بهم اس ام اس و زنگ میزنه سپاسگزارم و از عروس کوچولوم هم ممنونم که تنهام نگذاشته با صحبتهای شیرین و پر انرژیش سکوت خودمون رو میگم

در اخر از تک تک شماهم معذرت میخوام و هم طلب بخشش در کوتاهی کردنم

 

انشا الله حال همتون خوش باشه و سال خیلی خوب و خوشی رو اغار کنید

برای ارامش همه مادران غمگینو زانو بغل کرده هم یادتون نره د عا کنید

التماس دعا

+ نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 4:21 توسط غریبه |

 

 

ضمن تشکر از همراهی شما دوستان خوبم

 

خدا همه اموات رو رحمت کنه مادر شوهر منو  هم رحمت کنه ۲۰ سالیه که مادر شوهرم فوت کرده

اون خدا بیامرز تو ماه صفر به رحمت خدا رفت و هر سال ۲۸ صفر نذری اش داشت ...

۳ روز از فوت ایشون گذشته بود که غریبه و اشنا که به ما میرسیدند حتی کسانی که

 خبر نداشتند اش نذری واسه این روز داره خواب دیده بودند که مادر شوهرم سر قبر خودش

 نشسته و داره گریه میکنه که امسال اش نذری منو کی میپزه...حتی عرض کردم

که کسانی این خواب رو دیده بودند که دست رسی به ما نداشته و خبر از نذر ایشون نداشتند..

.از همون  سال در حد توانم حتی به اندازه یک رشته و اندازه ای اندک نذر ایشون رو بجا اوردم

 تا کمترین کار رو در حق ایشون کرده باشم و بتونم کمی روحشون رو شاد کنم

و دعای خیرشون همیشه همراهمون باشه ....و امشب که داشتم مقدمات اش فردا که

 نذری مادر شوهر عزیزم بود رو فراهم میکردم قسمش دادم تا شاید صدای اون و دعای او

که خود نیز مادری مهربان برای فرزندانش بود شامل همه بیماران و بعد از همه شامل

حال فرزند من هم بشه ازش عاجزانه خواستم  تا برای من و همسرم صبر و برای همه

 بیماران دعا کنه...از شما هم مثل همیشه التماس دعا دارم

روح همه اموات شاد و قرین رحمت باشه

 

امین یا رب العالمین

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 1:59 توسط غریبه |

 

 

 

زندگی با افراد طبیعی و سالم همیشه اسان نیست.

چه رسد به زندگی با افراد بیمار و رنجورو افراط کار که به مراتب بسیار سخت است.

بسیاری برای تطبیق خود با شرایط ظالمانه پیرامون خویش تلاش کرده ایم...

که این تلاشها متهورانه و شایان ستایش است.

ما گاهی بهترین کار ی را که توانسته ایم را انجام داده ایم...

و گاهی هم ما برای حمایت از فرد بیمار خود دست به اعمالی زده ایم

که به جای کمک باعث ازار او و در نهایت خودمان شده است..

که در واقع کمال طلبی و انسان دوستی ما باعث خود فرسایی شده

است.بسیاری از ما حتی نمیدانیم که چه کرده ایم که زندگی بر وفق

مراد ما نشده..و تعدادی از ما بقدری سرگرم بر اورده شدن نیاز های

اطرافیانمان هستیم که فرصتی برای شناخت و رفع مشکلات خود را بدست نمی اوریم

و اولین گام به سمت تحول یافتن:

اگاهی و گام دوم پذیرش است

 

هنگامی که میپذیرم فرزندی  بیمار دارم و واقعا اگر بپذیرم..

تا حدی ارامش میگیرم.

خدایا خودت میدانی که چه میگویم ترا

پ.ن:در اخر از تمامی دوستانی که کامنت میگذارند چه خصوصی چه

علنی و بنده حقیر رو در ساختن این کلبه یاری میکنند سپاسگزاری میکنم

و همچنین از تفسیر عشق مادر به فرزند که در کامنت اقا پژمان خواندم

سپاسگزارم و معتقدم والاترین عشق و بی قید بند ترین عشق ..

عشق به فرزند است و بس...

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 23:37 توسط غریبه |

 

خداوندا

 

ارامشی عطا فرما تا بپذیرم انچه را که نمیتوانم تغییر دهم

شهامتی که تغییر دهم انچه را که میتوانم

و دانشی که تفاوت این دو را بدانم

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 1:35 توسط غریبه |

بنا به گفته ارني لارسن

 

وابستگي متقابل را اينچنين تعريف كرده كه...

ان دسته رفتار هاي شكست گرا يا نقص هاي شخصيتي كه منجر به تقليل

ظرفيت انسانها و باعث شركت در يك رابطه احساسي نا معقول ميشود وابستگي متقابل است

 

از نظر خودم من نيز يك وابسته  متقابلم ...چون با تغيير رفتار فرزند و همسر و ...احساساتم

 

تغيير ميكند و خوشحال و يا غمگين ميشوم .و نميتونم بي تفاوت و بدون وابستگي  مسئوليني

 

يا عاطفي از ان گذر كنم

 

مانند حالتهاي فرزندم ..كه با شاديش شادم و با ناراحتيش غمگين

 

ريموت خود را در دست خود نميتوانم بگيرم مثل تلويزيوني كه

 

كنترلش دست شخص خاصيه

اميدوارم شما ريموت خود را در دست خود بگيريد

+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 3:2 توسط غریبه |

وابستگی متقابل چیست؟

 

رابطه دو انسان همانند رقص است.

با نیرویی مرئی که میان دو هم رقص جریان دارد...برخی رابطه ها بسان

رقص ارام مرگ است.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 2:34 توسط غریبه |